یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

یک فنجان چای گرم، در یک صبح دل انگیز؛ وقتی خورشید با نگاه همیشه زیبای خود مرا وسوسه می کند تا بنویسم.

۹ مطلب در مهر ۱۳۹۷ ثبت شده است

هضم کردن واژه های درشت و سنگین برای من سخت است؛ هر کدام روزها، یا هفته ها بر روی دلم سنگینی می کنند، گاه ماه ها و گاه سال ها.
غمگین می شوم وقتی واژه ی یتیمی را ببینم که بی پناه در میان جملات به دنبال یک جمله سرپناه باشد تا او را در خود جای دهند، همچون واژه هایی که در انزوای کلمات، التماسِ لحظه ای درک شدن می کنند.
برخی واژه ها از کاش های افسون شده زاییده شده اند، همچو سیبی مسموم از درختی افسرده که در خاک مرده ریشه کرده باشد. گاه و بیگاه های دل من در زمین مرده ریشه دوانده و بر هر شاخه نفرتی سرخ زاییده است. این ریشه طوفان می خواهد، تا از عمق ریشه را زیر و زبر کند. پس از آن بارانی ببارد تا خاک مرده را زنده کند و در دلِ خاک واژه هایی از نور کاشته شود تا از عمقِ جان در دل ریشه بدواند و درختی سر دهد که اصل آن در دل باشد و فرع آن در آسمان.

جناب منزوی

به سعید می گویم: بنظرت مارو میزنه؟!.
سعید دستانِ خود را درون آستین کاپشن کرده بود و آنها را جلوی دهان " ها " می کرد، به ابتدای صف نگاه کرد، گفت: فعلاً که داره میزنه! ...
ناظم ما را کنار آبخوری به صف کرده بود و هر که را می خواست بزند، با صدای بم می گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...

شکمش به مثابه زن نه ماهه می بود، که هر چند لحظه یک بار بر روی آن دست می کشید و همزمان با آن سبیل های تلنبار شده بر روی لب های خود را می خاراند.
آسمان می غرید، انگار هرچه بد و بیراه بلد بود نثار او می کرد. همه وجودم اضطراب بود و زبانم فقط خدا را می شناخت. به سعید که رسید گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
چشم های سعید مرا یاد چشم های گوسفند هفته پیش انداخت وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد؛ در چشم های گوسفند و سعید التماس بود، التماسی که نه قصاب می دید و نه ناظم. تنم داغ کرده بود، سردی هوا را می توانستم از بخار نفس های بلند سعید ببینم که بین او و ناظم فاصله می انداخت. شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق ...
همزمان با آن ناله ی کوتاه سعید که شبیه به هورت کشیدنِ چای بود بلند شد و دستش را به عقب گرفت و بلافاصله دست دیگرِ خود را دراز کرد؛ این از آن فن هایی بود که در آن لحظه یاد گرفتم تا درد را بین دستانم تقسیم کنم، ولی ظاهراً ناظم این فن را از بر بود، با نگاه سرد و بی روح ابروانش را تکان داد و به همان دست قبلی اشاره کرد. سعید با لرز اما این بار مایل به عقب دستش را گرفت؛ باز شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق؛ سعید دوباره دست خود را به عقب کشید اما این بار هورت جایش را به " آی " کشدار که آرام کوتاه می شد، داد.
تنها دارایی سعید در این نبرد نا برابر اشک بود و التماس و صدای " شَتَرَق " که هیچ آوای موسیقی آن را از خود نمی دانست، شَتَرَق، شَتَرَق و شَتَرَق ...
نوبت به من رسید، سعید با صدای خفه اشک می ریخت، دستش کبود شده بود و صورتش سرخ.

ناظم با همان نگاه سرد و صدایی که حکم اعدامی ها را به زبان جاری می کرد گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
با استیصال گفتم: آقا تورو خدا! ...
فقط با ابروانش حرف میزد و به آبخوری اشاره می کرد. پاهایم بزور حرکت می کردند، آب سرد بود، دستانم سِر شدند، بزور شیر آب را بستم، اشکِ آسمان فرو ریخت، اما نم نم.
با بغض گفتم: آقا تو رو خدا! ...

با ابروانش به دستانم اشاره کرد، با یک دست شلنگ را گرفته بود و با دست دیگرش شکمش را می خاراند. بغضم ترکید، یادم میاید مادربزرگم چند باری به مادرم گفته بود: این بچه هارو نزن، اینا نذر آقا ابوالفضل اند...
با همان بغض ترکیده و اشکی که با باران می بارید، دستم را برای شلنگ دراز کردم و زیر لب گفتم: یا ابوالفضل ...
چشمانم را بستم تا ناظم را نبینم، مثلِ گوسفند هفته پیش، وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد.

با صدای خنده ی بچه ها، و معطلی ناظم، چشمانم را آرام باز کردم، ناظم نقشِ زمین شده بود و حرکت نمی کرد، چند تا از معلم ها به طرف ما می دویدند، سعید دستم را گرفت گفت: بیا در بریم پسر!...

هاج و واج مانده بودم، وقتی وآرد کلاس شدیم سعید جریان را تعریف کرد، از مدرسه دیوار به دیوار که بر حسب عادتِ همیشه توپِ آنها در مدرسه ی ما می افتاد، این بار توپ بسکتبال بر سر ناظم افتاد...
روز بعد ناظم مرا دید اما نشناخت.

جناب منزوی

جا مانده از روز جهانی کودک

روز جهانی کودک درونتان با تاخیر مبارک :)

 

 


دریافت

جناب منزوی

هنوز دلم با آمدنت شاد نشد، حتی وقتی یک سبد رنگ به باغچه ی ما پاشیدی.

با اینکه مهر تازه به نیمه رسید، غُصه ی رفتنت را خوردم؛ اما تو خندیدی.

گفتی: من که هنوز پیش تو هستم!

غُصه ی فردا را فردا باید خورد.

تا امروز هست شادی باید کرد،

چرا غُصه فردا را الان باید خورد؟

گفتم: می دانی کی شاد می شود دلم؟

وقتی در کنار تو  و باران باشم.

باز خندیدی، دست نزد آسمان بردی،

ابر را کمی جا به جا کردی.

کمی بعد باران آمد، با دستی پر از حیات آمد.

آسمان غرق در خاکستری، شهر غرق در باران،

و من غرق در تو، فردا را با خنده ی امروز فراموش کردم.

باران بشکن میزد، باد از تو می خواند و تو از زیبایی

 

با تشکر از وبلاگ زمزمه تنهایی (بانو نسرین) که بنده رو به این چالش دعوت کردن

این چالش برای ترک سوم از موسیقی های انتخابی رادیو بلاگی ها ست

عملاً کسی رو نمی شناسم ولی از paradox و banooye bahar به این چالش دعوت می کنم

جناب منزوی

چشم دوخته ام به نقطه ای که نامش " شروع " بود؛ شروعی که از آخر شروع شد و در همان شروع به پایان رسید.
خندیدم به شروع کوتاه نگاهم، نگاهی که تا آمد شروع کند از شروع فقط پایانش را دید. هنوز به این می اندیشم که باید پایان شروعم را عوض کنم؛ یا اصلاً خودِ شروعم را از جایی دیگر شروع کنم، از آنجایی که شروعش به پایان ختم نشود و اگر شد دیر ختم شود، ختمی که فاصله اش تا شروع به وسعت یک نگاه باشد؛ نگاهی که هیچ وقت چشم برهم نزند و شروع را به پایان برساند.

جناب منزوی

نوشتن هنر می خواهد، هنری که لازمه ی آن استعداد است و با داشتن ذوق می توان استعداد را شکوفا کرد. ذوق شاید خواب باشد پس باید سراغ حس رفت و به او بگوییم ذوق را بیدار کن؛ اما حس را باید از کجا پیدا کرد؟، در میان کتاب ها یا از میان انسان ها؟؛ شاید در آسمان وقتی آفتاب بخواهد غروب کند و یا وقتی ماه قدم بزند، یا شاید ستارها زمانی که بخاطر زیبایی با هم بحث می کنند. حس را هم می توان با لمس کردن پیدا کرد و هم می توان با شنیدن، گاهی با چشیدن و گاه با دیدن، با بوییدن.
پس نوشتن نه هنر می خواهد و نه استعداد، حتی ذوق و حس هم نمی خواهد. آنچه نوشتن می خواهد پیدا کردن است، پیدا کردن چیزی که حس را در تو زنده کند و با حس، ذوق را بیدار کنی تا استعدادت شکوفا شود و هنری خلق کنی.

جناب منزوی

فقط خوشم اومد، همین :)

 


دریافت

جناب منزوی

وقتی بهانه های آمدنت را مرور کردم،

دیدم همه چیز تکمیل است.

اما نمی دانم کجای کار می لنگد که تو نمی آیی.

جهان به امیدی بند است، اگر نیایی سقوط می کند.

بهانه

جناب منزوی
بهم گفت: سیر داغ پیاز خوردی؟
زیر چشمی نگاهش کردم، قیافه اش جدی بود، گفتم: نه، چی هست؟
داستان رو تعریف کرد، گفت؛ برای اینکه خواهرم امتحان کنکور رو خوب بده، مادرم بهش سیر داغ پیاز میداد؛ از خالم شنیده بود سیر داغ پیاز خوبه، خالم گفته بود از موقعی که دخترش، یعنی دختر خالم، سیر داغ پیاز استفاده کرد تست های آزمایشی رو خوب میزنه.
خواهرم هرچی اصرار می کرد مادرم بزور میچپوند تو حلقش می گفت: مادرجون برا حافظت خوبه، بخور عزیزم! ...
وقتی کنکور تموم شد خواهرم بیشتر از سیر داغ پیاز راحت شد تا خودِ کنکور. اون شب خالم اینا اومده بودن خونمون، خواهرم جریان سیر داغ پیاز رو از دختر خالم پرسید تنها چیزی که در نگاه دختر خالم مشهود بود علامتی به نام سوال بود. وقتی از خالم پرسیدیم اون هم مثل دخترش بی خبر بود؛ مادرم به خاله گفت: خودت گفتی وقتی دخترم سیر داغ پیاز استفاده کرد درسش بهتر شد!.
سونامی از خنده در نگاه خالم داشت به وقوع می پیوست، گفت: نه سیر داغ پیاز!!، گفتم سیر تا پیاز!!، اسم یه کتابه!...
تا قبل از نتایج خواهرم سوژه شده بود، حتی به مهمونی هم نمی رفت، ولی بعد از نتایج خواهرم سه رقمی شد ولی دختر خالم حتی حاضر نشد رتبه اش رو بهمون بگه.
 
 
بعداً اضافه شد: یادم رفت پی نوشتی به داستان اضافه کنم، این جریان را شخصی برای بنده تعریف کرد که برای دوستش اتفاق افتاده بود. اصل داستان: مادر ایشون وقتی اسم " سیر تا پیاز " را از تلویزیون شنید فکر کرد " سیر داغ پیاز " است و پیشنهاد سیر داغ پیاز را در جلو جمع به دختر خود داد. که کلاً تا زمان اعلام نتایج کنکور مادر و دختر سوژه شده بودند. بنده فقط به آن چاشنی دادم
جناب منزوی