یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

یک فنجان چای گرم، در یک صبح دل انگیز؛ وقتی خورشید با نگاه همیشه زیبای خود مرا وسوسه می کند تا بنویسم.

پربيننده ترين مطالب
محبوب ترين مطالب
مطالب پربحث‌تر

پنجره را باز می کنم و هوای سرد پاییز دلم را با خود به میان برگ های ناخوش احوال می برد. حالمان ناخوش است مثل برگ های محتضر که با هر نسیم غزل خداحافظی از شاخه می سرایند. در دل تاریک شب به دنبال چشمه ی حیات هستیم، فانوس را باد خاموش کرد و ماه در پس ابرهای سیاه اسیر شد. خورشید تو هستی، طلوع کن.

۰ نظر موافقين ۲۶ ۲۲ آذر ۹۷ ، ۱۹:۲۷
جناب منزوی
مادرِگرام مثل همیشه و برحسب عادت، با قلم هوشمند، الفبای عربی و اعراب گذاری ها را از روی دفترچه ی آموزش حروف و روان خوانی تمرین می کرد. از دور او را می دیدم که چطور هدفون را در گوش گذاشته بود و قلم هوشمند را بر روی دفترچه می چسباند و بعد از کمی مکث بی صدا غش غش میخندید و تکان می خورد. جلو تر رفتم و با نیشی باز گفتم: چی شد مامان؟ گفت: بیا گوش بده... و بعد یکی از هدفون ها را به من داد. با هر بار چسباندن قلم هوشمند به حروفی که اعرابی داشتند، گوینده (حالا شاید هم ربات) حروف ها را با اعرابی پشت سر هم و یک نفس تکرار می کرد. به این شکل. گوش بدید.
 
باشد که رستگار بشیم :)
۳۴ نظر موافقين ۱۹ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۴
جناب منزوی

 


صائب ملک شاهی _ پری وار
موافقين ۱۷ ۱۷ آذر ۹۷ ، ۱۹:۴۵
جناب منزوی

سلام

می دانم حالت خوب است و خوب می دانی حالم مساعد نیست اما به رسم ادب می گویم شکر، خوب هستم. هر بار تصمیم گرفتم بیایم، ولی نشد. پاهای تاول زده از ترکه های گذشته درد راه را برایم تازه می کرد. هر صبح به شب و هر شب به صبح آیه های یاس برایم تلاوت می شود. می دانی، گاهی فکر می کنم برای تو ارزش ندارم، لطفاً از حرف های من ناراحت نشو، بگذار این محتضر هذیان بگوید. هر روز بی حوصله تر از روز قبل به دنبال راه حل می گردم، نمی خواهم گِلِه بکنم ولی می خواهم از تو بپرسم، چرا؟

هدف بازخواست نیست، فقط می خواهم بدانم. او را نگاه کردی که چطور نابود می شود؛ چرا؟ پرسش را شاید جواب بدهی و شاید هم جواب ندهی، ولی بدان، گرچه تو خوب می دانی که " اگر " های بنی حسرت همچو تیر سه شاخه جگرم را تکه تکه می کنند؛ هنوز درد دارد. بگذار به رسم صداقت بگویم حالم خوش نیست، بگذار به رسم رفاقت گِلِه بکنم. بگذریم.

خواستم بگویم هنوز رمق در این پاها وجود دارد و هنوز گوش ها به آیه های یاس بدهکار نیستند. هنوز در این روزنه امید سوسو می زند. به امید دیدار تو.

۲۴ نظر موافقين ۲۳ ۱۵ آذر ۹۷ ، ۱۵:۳۵
جناب منزوی
چنانچه حوصله ی خواندن این متن را ندارید، صوت همین متن به مدت 1 دقیقه و 51 ثانیه با صدای شهید مرتضی مطهری، در انتهای مطلب قابل پخش است.

وقتی امیرالمؤمنین از صفّین مراجعت می کرد، شخصی خدمت ایشان عرض کرد: یا امیرَالمؤمنین! دوست داشتم برادرم هم همراه ما و در رکاب شما بود و به فیض درک رکاب شما نائل می شد. حضرت فرمود: بگو نیتش چیست؟ در دلش چیست؟ تصمیمش چیست؟ آیا این برادر تو معذور بود و نتوانست بیاید، یا معذور نبود و نیامد؟ اگر معذور نبود و نیامد، بهتر همان که نیامد و اگر معذور بود و نیامد ولی دلش با ما بود، میلش با ما بود و تصمیم او این بود که با ما باشد، پس با ما بوده.

گفت: بله یا امیرالمؤمنین! این طور بود. فرمود: نه تنها برادر تو با ما بوده، بلکه با ما بوده اند افرادی که هنوز در رحمهای مادرانند، با ما بوده اند افرادی که هنوز در اصلاب پدرانند. تا دامنه ی قیامت اگر افرادی پیدا شوند که واقعاً از صمیم قلب، نیت و آرزویشان این باشد که ای کاش علی را درک می کردم و در رکاب او می جنگیدم، ما آنها را جزء اصحاب صفّین می شماریم.

مجموعه آثار شهید مطهری . ج23، ص: 598

 


صوت شهید مرتضی مطهری
۳۳ نظر موافقين ۲۵ ۰۷ آذر ۹۷ ، ۱۶:۰۰
جناب منزوی
 

محمد معتمدی _ به سوی تو 1396
 
 

داریوش رفیعی _ به سوی تو 1328
 
موافقين ۳۳ ۰۴ آذر ۹۷ ، ۱۳:۵۹
جناب منزوی
کم می آوری، نه حوصله ی حرف زدن داری نه دوست داری سکوت کنی؛ می خواهی درد دلت را جار بزنی، ولی کسی نیست که دلت را تیمار کند. چقدر مردم دور و اطرافت سخت می گیرند، مگر تو چه خواستی؟ فقط یک گوش برای شنیدن، اما وقتی نوبت به تو برسد آن هم گیر نمی آید. دوست داری فقط بروی، آنقدر بروی و بروی که یادت برود از کجا آمدی؛ وقتی میفهمی دور شدی و کسی صدایت را نمی شنود آن وقت است که فریاد میزنی؛ هوار می کشی بر سر کلمات که چرا خفقان گرفته اند، چون دستت به آسمان نمی رسد یقه ی زمین را می گیری تا نشانه ای از زمان به تو بدهد، هرچه بد و بیراه است نثار زمان می کنی که از ترسِ تو پنهان شده است. یقه ی زمین را رها می کنی و از خیر زمان می گذری، همچو آور سرازیر می شوی بر زانوهای خسته ات و در آغوشِ سکوت هق هق می کنی، گرچه تو هنوز به دنبال یک گوش برای شنیدن هستی
۵۲ نظر موافقين ۲۹ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۷
جناب منزوی

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید حافظ در غزلی گفته است: 

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت  

 

اگر این بلبل خوش بوده است، پس چرا ناله‌های زار داشته؟! 

اما از پاسخ هیچ یک از ادیبان راضی نشد. بنابراین نامه‌ای برای شاعر بزرگ معاصر خود، «وصال شیرازی» نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد. 

نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود. وصال، نامه ناصرالدین شاه را در نیمه شب مطالعه می کند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا -که روح حروف و کلمات است- می کند و در میابد که:  عدد ابجدی بلبلی برگ گلی، با ابجد حروفِ حضرات علی، حسن، حسین علیهم السلام مطابقت دارد؛لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر به این صورت بیان میکند که:

خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت

یادم آمد کز سئوالی آن جناب اظهار داشت

در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن

بلبلی برگِ گلی خوشرنک در منقار داشت

فـکـر بــسـیـاری نـمـودم، لـیـک مـعلـومـم نـشـد

چونکه شعرش در بُطون اسرار بس بسیار داشت

نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی

تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، در بار داشت 

بلبلی برگِ گلی شد ۳۵۶

با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن

چونکه در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین

چـونـکه در وقـت شهـادت چهـره ای گلنار داشت

بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل

دائما آه و فغان و ناله‌ی بسیار داشت

 

دکلمه غزل شماره ۷۷ دیوان خواجه حافظ شیرازی (صوتی)

 

" صبح وصال "

موافقين ۳۵ ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۸:۳۰
جناب منزوی

اوایل تابستون یا اواخر بهار نود و هفت بود (گفته باشم دقیق یادم نیست)، در جستجوی کار دست به دامن کانال ها شده بودم، اما دریغا :/

بناچار دست به دامن کانال دیگر استان ها شدم که با این پیشنهاد کار مواجه شدم :|، بقول بلاگرها: آقا ما هیچ!، ما نگاه! :|

خواستم ازش اسکرین شات بگیرم که تلی جان بخاطر شرایط حریم خصوصی اجازه نمی داد، اما غافل از اینکه هیچ تحریمی جلوی ایرانی جماعت نمی تونه دوام بیاره، با گوشی برادر گرام از این پیشنهاد مزبور عکس گرفتم. الان که داشتم تصاویر رو تو گوشی ورق می زدم بهش رسیدم.

کاری به آقای دکتر ندارم، ولی بیشتر به این فکر می کنم تا به حال چند دختر یا خانم به خاطر مسائل اغطسادی (اقتصاد) مجبور شدن این کار رو قبول کنند.

 

+ این یکی سرایدار و نظافتچی می خواست، ولی اصلاً نفهمیدم زیبایی چه ربطی به سرایداری داره

+ ایشون دنبال کُلفَت مفت می گشت

+ بازیگر سینما و تلویزیون، فکر کنم بخاطر همین پیشنهاد بود فیلم های تلویزیون آبکی شدن

 

درددل نوشت: ردیف بالایی صفحه کلید کامپیوترم خرابه و برای گذاشتن پرانتز یا اتساین و هرچی که تو اون ردیف باشه حتی علامت تعجب!، باید اون رو از نت بسرچم :/، بعضی موقع درست میشه ولی اکثر مواقع خر است.

۴۹ نظر موافقين ۲۲ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۵
جناب منزوی

دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می کرد. اما از خودش چیزی نمی گفت. تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یکدفعه ابراهیم خندید و گفت:

در منطقه المهدی در همان روزهای اول پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند. چند روزی گذشته. دیدم اینها اهل نماز نیستند!

تا اینکه یک روز با آنها صحبت کردم. بندگان خدا آدم های خیلی ساده ای بودند. آنها مه سواد داشتند نه نماز بلد بودند. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه.

از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز را یاد بگیرند. من هم بعد از یاد دادن وضو، یکی از بچه ها را صدا زدم و گفتم: این آقا پیش نماز شما، هر کاری کرد شما انجام بدید. من هم کنار شما می ایست و بلند بلند ذکرهای نماز را تکرار می کنم تا یاد بگیرید.

ابراهیم به اینجا که رسید دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد چند دقیقه بعد ادامه داد:

در رکعت اول وسط خواندن حمد، امام جماعت شروع کرد سرش را خاداندن، یکدفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!! خیلی خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل کردم. اما در سجده وقتی امام جماعت بلند شد مُهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد.

پیش نماز به سمت چپ خم شد که مُهرش را بردارد. یکدفعه دیدم همه آنها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند. اینجا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده!

به بهانه 24 ام آبان نوشت: برشی از کتاب " سلام بر ابراهیم "

موافقين ۴۲ ۲۳ آبان ۹۷ ، ۲۲:۳۹
جناب منزوی