یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

یک فنجان چای گرم، در یک صبح دل انگیز؛ وقتی خورشید با نگاه همیشه زیبای خود مرا وسوسه می کند تا بنویسم.

آخرين مطالب
پربيننده ترين مطالب
محبوب ترين مطالب
مطالب پربحث‌تر

۴ مطلب با موضوع «پاورقی های زندگی» ثبت شده است

سلام

امیدوارم حالتون خوب باشه و سرما باهاتون بدرفتاری نکرده باشه :)

آذری که گذشت برای بنده همراه با بیماری بود. هفته دوم آذر فقط سرفه بود. خیلی عادی بعد از چند روز تبدیل شد به گرفتگی صدا و بینی که کیپ می شد و رسماً شدم سرماخورده. هفته ی بعدش راس جمعه سردرد رحم نکرد، فکر کردم روز بعد میره ولی روز بعد نرفت که هیچ تبدیل شد به لرز و بعد تب و کلاً تا دوشنبه درگیرش بود. سه شنبه بفهمی نفهمی خوب شدم ولی سردرد به قوه خودش باقی ماند. راس یلدا هم سردرد داشتم، ولی جمعه نسبتاً خوب شدم اما نمی تونستم پشت سیستم بشینم و کارهای عقب افتاده رو انجام بدم. القصه الان حالم بد نیست ولی هنوز هم بهبودی کامل حاصل نشده.

بدانید و آگاه باشید. وقتی از یه جای گرم به یه جای سرد حرکت می کنید و بالعکس، یه دستمالی جلو بینی و دهن بگیرید تا سرما نخورید، چون سرماخوردگی تو این فصل مثل بخاری روشن کردن تو شرجیه؛ از ما گفتن بود.

۳۱ نظر موافقين ۱۵ ۰۳ دی ۹۷ ، ۲۳:۵۳
جناب منزوی
مادرِگرام مثل همیشه و برحسب عادت، با قلم هوشمند، الفبای عربی و اعراب گذاری ها را از روی دفترچه ی آموزش حروف و روان خوانی تمرین می کرد. از دور او را می دیدم که چطور هدفون را در گوش گذاشته بود و قلم هوشمند را بر روی دفترچه می چسباند و بعد از کمی مکث بی صدا غش غش میخندید و تکان می خورد. جلو تر رفتم و با نیشی باز گفتم: چی شد مامان؟ گفت: بیا گوش بده... و بعد یکی از هدفون ها را به من داد. با هر بار چسباندن قلم هوشمند به حروفی که اعرابی داشتند، گوینده (حالا شاید هم ربات) حروف ها را با اعرابی پشت سر هم و یک نفس تکرار می کرد. به این شکل. گوش بدید.
 
باشد که رستگار بشیم :)
۴۰ نظر موافقين ۲۰ ۱۸ آذر ۹۷ ، ۱۲:۳۴
جناب منزوی

اوایل تابستون یا اواخر بهار نود و هفت بود (گفته باشم دقیق یادم نیست)، در جستجوی کار دست به دامن کانال ها شده بودم، اما دریغا :/

بناچار دست به دامن کانال دیگر استان ها شدم که با این پیشنهاد کار مواجه شدم :|، بقول بلاگرها: آقا ما هیچ!، ما نگاه! :|

خواستم ازش اسکرین شات بگیرم که تلی جان بخاطر شرایط حریم خصوصی اجازه نمی داد، اما غافل از اینکه هیچ تحریمی جلوی ایرانی جماعت نمی تونه دوام بیاره، با گوشی برادر گرام از این پیشنهاد مزبور عکس گرفتم. الان که داشتم تصاویر رو تو گوشی ورق می زدم بهش رسیدم.

کاری به آقای دکتر ندارم، ولی بیشتر به این فکر می کنم تا به حال چند دختر یا خانم به خاطر مسائل اغطسادی (اقتصاد) مجبور شدن این کار رو قبول کنند.

 

+ این یکی سرایدار و نظافتچی می خواست، ولی اصلاً نفهمیدم زیبایی چه ربطی به سرایداری داره

+ ایشون دنبال کُلفَت مفت می گشت

+ بازیگر سینما و تلویزیون، فکر کنم بخاطر همین پیشنهاد بود فیلم های تلویزیون آبکی شدن

 

درددل نوشت: ردیف بالایی صفحه کلید کامپیوترم خرابه و برای گذاشتن پرانتز یا اتساین و هرچی که تو اون ردیف باشه حتی علامت تعجب!، باید اون رو از نت بسرچم :/، بعضی موقع درست میشه ولی اکثر مواقع خر است.

۴۹ نظر موافقين ۲۲ ۲۵ آبان ۹۷ ، ۱۵:۳۵
جناب منزوی

مادرم می گفت خانم مسنی کنار آنها نشسته بود و از خاطرات زندگی خود تعریف می کرد، اینکه چطور شیکبا بود و حُرمتِ شوهر نگه می داشت. می گفت، زمانی که جوان بود یک روز برای شوهرش ماهی کباب کرد و کنار او نشسته بود و داشت نان برنج میپخت؛ نان برنج را کنار ماهی گذاشت، وقتی شوهرش کُلفتی نان برنج را دید به مذاقش خوش نیامد و با عصبانیت ماهی کبابی را برداشت و آن را روی صورت زن مالید و بعد خمیر نان برنج (آبکی بود) را روی سر زن خالی کرد و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. آن زن می گفت من کاری نکردم فقط بلند شدم لباسم را عوض کردم و از نو غذا پختم و وقتی همسرم برگشت دستش را بوسیدم و گفتم ... که در اینجا مادرِ گرام با گِلِه به آن خانم گفت: تو رو خدا همین جا ترمز بگیر!، یعنی چی رفتم دوباره براش غذا پختم؟!، اگه من جات بودم دوباره خمیر نون برنج درست می کردم و منتظر میشدم بیاد تا اونو رو سرش خالی کنم، اون ماهی رو هم از پهنا میذاشتم تو حلقش تا حساب کار دستش بیاد، ولا بخدا !! ...


دلیل نوشت: خانم مسن از ارگانی مامور شده بود که به دیگر بانوان جوان راه و رسم شوهرداری را آموزش بدهد، اما مادرِ گرامی بعنوان یک مهمان افتخاری زد همه چیز رو خراب کرد. آره اینجوریاس :)

۴۹ نظر موافقين ۳۲ ۰۱ آبان ۹۷ ، ۰۶:۰۰
جناب منزوی