یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

۲ مطلب با موضوع «پاورقی های زندگی» ثبت شده است

اوایل تابستون یا اواخر بهار نود و هفت بود (گفته باشم دقیق یادم نیست)، در جستجوی کار دست به دامن کانال ها شده بودم، اما دریغا :/

بناچار دست به دامن کانال دیگر استان ها شدم که با این پیشنهاد کار مواجه شدم :|، بقول بلاگرها: آقا ما هیچ!، ما نگاه! :|

خواستم ازش اسکرین شات بگیرم که تلی جان بخاطر شرایط حریم خصوصی اجازه نمی داد، اما غافل از اینکه هیچ تحریمی جلوی ایرانی جماعت نمی تونه دوام بیاره، با گوشی برادر گرام از این پیشنهاد مزبور عکس گرفتم. الان که داشتم تصاویر رو تو گوشی ورق می زدم بهش رسیدم.

کاری به آقای دکتر ندارم، ولی بیشتر به این فکر می کنم تا به حال چند دختر یا خانم به خاطر مسائل اغطسادی (اقتصاد) مجبور شدن این کار رو قبول کنند.

 

+ این یکی سرایدار و نظافتچی می خواست، ولی اصلاً نفهمیدم زیبایی چه ربطی به سرایداری داره

+ ایشون دنبال کُلفَت مفت می گشت

+ بازیگر سینما و تلویزیون، فکر کنم بخاطر همین پیشنهاد بود فیلم های تلویزیون آبکی شدن

 

درددل نوشت: ردیف بالایی صفحه کلید کامپیوترم خرابه و برای گذاشتن پرانتز یا اتساین و هرچی که تو اون ردیف باشه حتی علامت تعجب!، باید اون رو از نت بسرچم :/، بعضی موقع درست میشه ولی اکثر مواقع خر است.

جناب منزوی

مادرم می گفت خانم مسنی کنار آنها نشسته بود و از خاطرات زندگی خود تعریف می کرد، اینکه چطور شیکبا بود و حُرمتِ شوهر نگه می داشت. می گفت، زمانی که جوان بود یک روز برای شوهرش ماهی کباب کرد و کنار او نشسته بود و داشت نان برنج میپخت؛ نان برنج را کنار ماهی گذاشت، وقتی شوهرش کُلفتی نان برنج را دید به مذاقش خوش نیامد و با عصبانیت ماهی کبابی را برداشت و آن را روی صورت زن مالید و بعد خمیر نان برنج (آبکی بود) را روی سر زن خالی کرد و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. آن زن می گفت من کاری نکردم فقط بلند شدم لباسم را عوض کردم و از نو غذا پختم و وقتی همسرم برگشت دستش را بوسیدم و گفتم ... که در اینجا مادرِ گرام با گِلِه به آن خانم گفت: تو رو خدا همین جا ترمز بگیر!، یعنی چی رفتم دوباره براش غذا پختم؟!، اگه من جات بودم دوباره خمیر نون برنج درست می کردم و منتظر میشدم بیاد تا اونو رو سرش خالی کنم، اون ماهی رو هم از پهنا میذاشتم تو حلقش تا حساب کار دستش بیاد، ولا بخدا !! ...


دلیل نوشت: خانم مسن از ارگانی مامور شده بود که به دیگر بانوان جوان راه و رسم شوهرداری را آموزش بدهد، اما مادرِ گرامی بعنوان یک مهمان افتخاری زد همه چیز رو خراب کرد. آره اینجوریاس :)

جناب منزوی