یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

یک فنجان چای گرم، در یک صبح دل انگیز؛ وقتی خورشید با نگاه همیشه زیبای خود مرا وسوسه می کند تا بنویسم.

پربيننده ترين مطالب
محبوب ترين مطالب
مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب با موضوع «هذیان» ثبت شده است

کم می آوری، نه حوصله ی حرف زدن داری نه دوست داری سکوت کنی؛ می خواهی درد دلت را جار بزنی، ولی کسی نیست که دلت را تیمار کند. چقدر مردم دور و اطرافت سخت می گیرند، مگر تو چه خواستی؟ فقط یک گوش برای شنیدن، اما وقتی نوبت به تو برسد آن هم گیر نمی آید. دوست داری فقط بروی، آنقدر بروی و بروی که یادت برود از کجا آمدی؛ وقتی میفهمی دور شدی و کسی صدایت را نمی شنود آن وقت است که فریاد میزنی؛ هوار می کشی بر سر کلمات که چرا خفقان گرفته اند، چون دستت به آسمان نمی رسد یقه ی زمین را می گیری تا نشانه ای از زمان به تو بدهد، هرچه بد و بیراه است نثار زمان می کنی که از ترسِ تو پنهان شده است. یقه ی زمین را رها می کنی و از خیر زمان می گذری، همچو آور سرازیر می شوی بر زانوهای خسته ات و در آغوشِ سکوت هق هق می کنی، گرچه تو هنوز به دنبال یک گوش برای شنیدن هستی
۵۲ نظر موافقين ۲۹ ۳۰ آبان ۹۷ ، ۲۱:۳۷
جناب منزوی

هضم کردن واژه های درشت و سنگین برای من سخت است؛ هر کدام روزها، یا هفته ها بر روی دلم سنگینی می کنند، گاه ماه ها و گاه سال ها.
غمگین می شوم وقتی واژه ی یتیمی را ببینم که بی پناه در میان جملات به دنبال یک جمله سرپناه باشد تا او را در خود جای دهند، همچون واژه هایی که در انزوای کلمات، التماسِ لحظه ای درک شدن می کنند.
برخی واژه ها از کاش های افسون شده زاییده شده اند، همچو سیبی مسموم از درختی افسرده که در خاک مرده ریشه کرده باشد. گاه و بیگاه های دل من در زمین مرده ریشه دوانده و بر هر شاخه نفرتی سرخ زاییده است. این ریشه طوفان می خواهد، تا از عمق ریشه را زیر و زبر کند. پس از آن بارانی ببارد تا خاک مرده را زنده کند و در دلِ خاک واژه هایی از نور کاشته شود تا از عمقِ جان در دل ریشه بدواند و درختی سر دهد که اصل آن در دل باشد و فرع آن در آسمان.

۲۵ نظر موافقين ۲۰ ۲۶ مهر ۹۷ ، ۱۷:۴۹
جناب منزوی

چشم دوخته ام به نقطه ای که نامش " شروع " بود؛ شروعی که از آخر شروع شد و در همان شروع به پایان رسید.
خندیدم به شروع کوتاه نگاهم، نگاهی که تا آمد شروع کند از شروع فقط پایانش را دید. هنوز به این می اندیشم که باید پایان شروعم را عوض کنم؛ یا اصلاً خودِ شروعم را از جایی دیگر شروع کنم، از آنجایی که شروعش به پایان ختم نشود و اگر شد دیر ختم شود، ختمی که فاصله اش تا شروع به وسعت یک نگاه باشد؛ نگاهی که هیچ وقت چشم برهم نزند و شروع را به پایان برساند.

۱۰ نظر موافقين ۱۱ ۱۳ مهر ۹۷ ، ۱۶:۰۹
جناب منزوی