یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

یک فنجان چای گرم، در یک صبح دل انگیز؛ وقتی خورشید با نگاه همیشه زیبای خود مرا وسوسه می کند تا بنویسم.

پربيننده ترين مطالب
محبوب ترين مطالب
مطالب پربحث‌تر

۳ مطلب با موضوع «حکایت» ثبت شده است

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید حافظ در غزلی گفته است: 

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت  

 

اگر این بلبل خوش بوده است، پس چرا ناله‌های زار داشته؟! 

اما از پاسخ هیچ یک از ادیبان راضی نشد. بنابراین نامه‌ای برای شاعر بزرگ معاصر خود، «وصال شیرازی» نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد. 

نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود. وصال، نامه ناصرالدین شاه را در نیمه شب مطالعه می کند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا -که روح حروف و کلمات است- می کند و در میابد که:  عدد ابجدی بلبلی برگ گلی، با ابجد حروفِ حضرات علی، حسن، حسین علیهم السلام مطابقت دارد؛لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر به این صورت بیان میکند که:

خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت

یادم آمد کز سئوالی آن جناب اظهار داشت

در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن

بلبلی برگِ گلی خوشرنک در منقار داشت

فـکـر بــسـیـاری نـمـودم، لـیـک مـعلـومـم نـشـد

چونکه شعرش در بُطون اسرار بس بسیار داشت

نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی

تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، در بار داشت 

بلبلی برگِ گلی شد ۳۵۶

با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن

چونکه در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین

چـونـکه در وقـت شهـادت چهـره ای گلنار داشت

بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل

دائما آه و فغان و ناله‌ی بسیار داشت

 

دکلمه غزل شماره ۷۷ دیوان خواجه حافظ شیرازی (صوتی)

 

" صبح وصال "

موافقين ۳۵ ۲۸ آبان ۹۷ ، ۱۸:۳۰
جناب منزوی

به سعید می گویم: بنظرت مارو میزنه؟!.
سعید دستانِ خود را درون آستین کاپشن کرده بود و آنها را جلوی دهان " ها " می کرد، به ابتدای صف نگاه کرد، گفت: فعلاً که داره میزنه! ...
ناظم ما را کنار آبخوری به صف کرده بود و هر که را می خواست بزند، با صدای بم می گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...

شکمش به مثابه زن نه ماهه می بود، که هر چند لحظه یک بار بر روی آن دست می کشید و همزمان با آن سبیل های تلنبار شده بر روی لب های خود را می خاراند.
آسمان می غرید، انگار هرچه بد و بیراه بلد بود نثار او می کرد. همه وجودم اضطراب بود و زبانم فقط خدا را می شناخت. به سعید که رسید گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
چشم های سعید مرا یاد چشم های گوسفند هفته پیش انداخت وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد؛ در چشم های گوسفند و سعید التماس بود، التماسی که نه قصاب می دید و نه ناظم. تنم داغ کرده بود، سردی هوا را می توانستم از بخار نفس های بلند سعید ببینم که بین او و ناظم فاصله می انداخت. شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق ...
همزمان با آن ناله ی کوتاه سعید که شبیه به هورت کشیدنِ چای بود بلند شد و دستش را به عقب گرفت و بلافاصله دست دیگرِ خود را دراز کرد؛ این از آن فن هایی بود که در آن لحظه یاد گرفتم تا درد را بین دستانم تقسیم کنم، ولی ظاهراً ناظم این فن را از بر بود، با نگاه سرد و بی روح ابروانش را تکان داد و به همان دست قبلی اشاره کرد. سعید با لرز اما این بار مایل به عقب دستش را گرفت؛ باز شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق؛ سعید دوباره دست خود را به عقب کشید اما این بار هورت جایش را به " آی " کشدار که آرام کوتاه می شد، داد.
تنها دارایی سعید در این نبرد نا برابر اشک بود و التماس و صدای " شَتَرَق " که هیچ آوای موسیقی آن را از خود نمی دانست، شَتَرَق، شَتَرَق و شَتَرَق ...
نوبت به من رسید، سعید با صدای خفه اشک می ریخت، دستش کبود شده بود و صورتش سرخ.

ناظم با همان نگاه سرد و صدایی که حکم اعدامی ها را به زبان جاری می کرد گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
با استیصال گفتم: آقا تورو خدا! ...
فقط با ابروانش حرف میزد و به آبخوری اشاره می کرد. پاهایم بزور حرکت می کردند، آب سرد بود، دستانم سِر شدند، بزور شیر آب را بستم، اشکِ آسمان فرو ریخت، اما نم نم.
با بغض گفتم: آقا تو رو خدا! ...

با ابروانش به دستانم اشاره کرد، با یک دست شلنگ را گرفته بود و با دست دیگرش شکمش را می خاراند. بغضم ترکید، یادم میاید مادربزرگم چند باری به مادرم گفته بود: این بچه هارو نزن، اینا نذر آقا ابوالفضل اند...
با همان بغض ترکیده و اشکی که با باران می بارید، دستم را برای شلنگ دراز کردم و زیر لب گفتم: یا ابوالفضل ...
چشمانم را بستم تا ناظم را نبینم، مثلِ گوسفند هفته پیش، وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد.

با صدای خنده ی بچه ها، و معطلی ناظم، چشمانم را آرام باز کردم، ناظم نقشِ زمین شده بود و حرکت نمی کرد، چند تا از معلم ها به طرف ما می دویدند، سعید دستم را گرفت گفت: بیا در بریم پسر!...

هاج و واج مانده بودم، وقتی وآرد کلاس شدیم سعید جریان را تعریف کرد، از مدرسه دیوار به دیوار که بر حسب عادتِ همیشه توپِ آنها در مدرسه ی ما می افتاد، این بار توپ بسکتبال بر سر ناظم افتاد...
روز بعد ناظم مرا دید اما نشناخت.

۲۷ نظر موافقين ۱۷ ۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۶:۵۸
جناب منزوی
بهم گفت: سیر داغ پیاز خوردی؟
زیر چشمی نگاهش کردم، قیافه اش جدی بود، گفتم: نه، چی هست؟
داستان رو تعریف کرد، گفت؛ برای اینکه خواهرم امتحان کنکور رو خوب بده، مادرم بهش سیر داغ پیاز میداد؛ از خالم شنیده بود سیر داغ پیاز خوبه، خالم گفته بود از موقعی که دخترش، یعنی دختر خالم، سیر داغ پیاز استفاده کرد تست های آزمایشی رو خوب میزنه.
خواهرم هرچی اصرار می کرد مادرم بزور میچپوند تو حلقش می گفت: مادرجون برا حافظت خوبه، بخور عزیزم! ...
وقتی کنکور تموم شد خواهرم بیشتر از سیر داغ پیاز راحت شد تا خودِ کنکور. اون شب خالم اینا اومده بودن خونمون، خواهرم جریان سیر داغ پیاز رو از دختر خالم پرسید تنها چیزی که در نگاه دختر خالم مشهود بود علامتی به نام سوال بود. وقتی از خالم پرسیدیم اون هم مثل دخترش بی خبر بود؛ مادرم به خاله گفت: خودت گفتی وقتی دخترم سیر داغ پیاز استفاده کرد درسش بهتر شد!.
سونامی از خنده در نگاه خالم داشت به وقوع می پیوست، گفت: نه سیر داغ پیاز!!، گفتم سیر تا پیاز!!، اسم یه کتابه!...
تا قبل از نتایج خواهرم سوژه شده بود، حتی به مهمونی هم نمی رفت، ولی بعد از نتایج خواهرم سه رقمی شد ولی دختر خالم حتی حاضر نشد رتبه اش رو بهمون بگه.
۲۲ نظر موافقين ۱۶ ۰۳ مهر ۹۷ ، ۱۷:۲۳
جناب منزوی