یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

۸ مطلب در آبان ۱۳۹۷ ثبت شده است

گویند روزی ناصر الدین شاه تمام ادیبان را جمع کرد و پرسید حافظ در غزلی گفته است: 

 

بلبلی برگ گلی خوش رنگ در منقار داشت

و اندر آن برگ و نوا خوش ناله‌های زار داشت  

 

اگر این بلبل خوش بوده است، پس چرا ناله‌های زار داشته؟! 

اما از پاسخ هیچ یک از ادیبان راضی نشد. بنابراین نامه‌ای برای شاعر بزرگ معاصر خود، «وصال شیرازی» نوشت و معنای دقیق این غزل حافظ را جویا شد. 

نامه زمانی به دست وصال رسید که او عزادار فرزندش بود. وصال، نامه ناصرالدین شاه را در نیمه شب مطالعه می کند و برای کشف معنای حقیقی این ابیات، رجوعی به اعداد ابجدی حروف الفبا -که روح حروف و کلمات است- می کند و در میابد که:  عدد ابجدی بلبلی برگ گلی، با ابجد حروفِ حضرات علی، حسن، حسین علیهم السلام مطابقت دارد؛لذا پاسخ پادشاه را به زبان شعر به این صورت بیان میکند که:

خسروا در حالتی کین بنده را غم یار داشت

یادم آمد کز سئوالی آن جناب اظهار داشت

در خطوط شعر حافظ گرچه پرسیدی زمن

بلبلی برگِ گلی خوشرنک در منقار داشت

فـکـر بــسـیـاری نـمـودم، لـیـک مـعلـومـم نـشـد

چونکه شعرش در بُطون اسرار بس بسیار داشت

نیمه شب غواص گشتم در حروف ابجدی

تا ببینم این گُهر ، آیا چه دُرّ ، در بار داشت 

بلبلی برگِ گلی شد ۳۵۶

با علی و با حسین و با حسن معیار داشت

برگ گل سبز است و دارد آن نشانی از حسن

چونکه در وقت شهادت سبزی رخسار داشت

رنگ گل سرخ است این باشد نشانش از حسین

چـونـکه در وقـت شهـادت چهـره ای گلنار داشت

بلبلی باشد علی کز حسرت زین برگ و گل

دائما آه و فغان و ناله‌ی بسیار داشت

 

دکلمه غزل شماره ۷۷ دیوان خواجه حافظ شیرازی (صوتی)

 

" مرجع "

جناب منزوی

اوایل تابستون یا اواخر بهار نود و هفت بود (گفته باشم دقیق یادم نیست)، در جستجوی کار دست به دامن کانال ها شده بودم، اما دریغا :/

بناچار دست به دامن کانال دیگر استان ها شدم که با این پیشنهاد کار مواجه شدم :|، بقول بلاگرها: آقا ما هیچ!، ما نگاه! :|

خواستم ازش اسکرین شات بگیرم که تلی جان بخاطر شرایط حریم خصوصی اجازه نمی داد، اما غافل از اینکه هیچ تحریمی جلوی ایرانی جماعت نمی تونه دوام بیاره، با گوشی برادر گرام از این پیشنهاد مزبور عکس گرفتم. الان که داشتم تصاویر رو تو گوشی ورق می زدم بهش رسیدم.

کاری به آقای دکتر ندارم، ولی بیشتر به این فکر می کنم تا به حال چند دختر یا خانم به خاطر مسائل اغطسادی (اقتصاد) مجبور شدن این کار رو قبول کنند.

 

+ این یکی سرایدار و نظافتچی می خواست، ولی اصلاً نفهمیدم زیبایی چه ربطی به سرایداری داره

+ ایشون دنبال کُلفَت مفت می گشت

+ بازیگر سینما و تلویزیون، فکر کنم بخاطر همین پیشنهاد بود فیلم های تلویزیون آبکی شدن

 

درددل نوشت: ردیف بالایی صفحه کلید کامپیوترم خرابه و برای گذاشتن پرانتز یا اتساین و هرچی که تو اون ردیف باشه حتی علامت تعجب!، باید اون رو از نت بسرچم :/، بعضی موقع درست میشه ولی اکثر مواقع خر است.

جناب منزوی

دو ماه پس از شروع جنگ، ابراهیم به مرخصی آمد. با دوستان به دیدن او رفتیم. در آن دیدار ابراهیم از خاطرات و اتفاقات جنگ صحبت می کرد. اما از خودش چیزی نمی گفت. تا اینکه صحبت از نماز و عبادت رزمندگان شد. یکدفعه ابراهیم خندید و گفت:

در منطقه المهدی در همان روزهای اول پنج جوان به گروه ما ملحق شدند. آنها از یک روستا با هم به جبهه آمده بودند. چند روزی گذشته. دیدم اینها اهل نماز نیستند!

تا اینکه یک روز با آنها صحبت کردم. بندگان خدا آدم های خیلی ساده ای بودند. آنها مه سواد داشتند نه نماز بلد بودند. فقط به خاطر علاقه به امام آمده بودند جبهه.

از طرفی خودشان هم دوست داشتند که نماز را یاد بگیرند. من هم بعد از یاد دادن وضو، یکی از بچه ها را صدا زدم و گفتم: این آقا پیش نماز شما، هر کاری کرد شما انجام بدید. من هم کنار شما می ایست و بلند بلند ذکرهای نماز را تکرار می کنم تا یاد بگیرید.

ابراهیم به اینجا که رسید دیگر نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد چند دقیقه بعد ادامه داد:

در رکعت اول وسط خواندن حمد، امام جماعت شروع کرد سرش را خاداندن، یکدفعه دیدم آن پنج نفر شروع کردند به خاراندن سر!! خیلی خنده ام گرفته بود اما خودم را کنترل کردم. اما در سجده وقتی امام جماعت بلند شد مُهر به پیشانیش چسبیده بود و افتاد.

پیش نماز به سمت چپ خم شد که مُهرش را بردارد. یکدفعه دیدم همه آنها به سمت چپ خم شدند و دستشان را دراز کردند. اینجا بود که دیگر نتوانستم تحمل کنم و زدم زیر خنده!

به بهانه 24 ام آبان نوشت: برشی از کتاب " سلام بر ابراهیم "

جناب منزوی

برای بار سوم در را چک می کنم، قفل است. با خیال راحت به اتاقم بر می گردم تا بخوابم، چشم هایم گرم می شوند، دودل می شوم، آیا شیر گاز را بستم یا نه؟. بلند می شوم و به آشپزخانه می روم؛ به آشپزخانه که رسیدم یادم آمد که قبل از در، شیر گاز را بسته بودم. بر می گردم تا بخوابم، بر روی تخت دراز می کشم و چشم هایم باز گرم می شوند، این بار فکرم سراغ شیر دستشویی می رود، همیشه چکه می کند، از بس که آن را سفت می بندم خراب شد است. به درِ دستشویی می رسم و باز یادم می آید قبل از آشپزخانه آن را سفت بسته بودم، کار از محکم کاری عیب نمی کند، آن را دوباره سفت می بندم. در بازگشت به اتاق نگاهی به ساعت روی دیوار می اندازم، دوازده شب است، نگاهم به در می رود، با خودم می گویم، تا اینجا که رسیدم، بهتر است در را هم چک کنم.

جناب منزوی

شاید تکراری باشه ولی شنیدنش خالی از لطف نیست، بغض تو صداش بود. شاید هم بارید. وقتی گوش میدم حالم خوب میشه، نمیدونم چرا، شاید هم بدونم چرا ولی بلد نیستم دلیلش رو بگم، شاید هم بلد باشم دلیلش رو بگم ولی قانع کننده نباشه. بگذریم ...

 

دریافت

جناب منزوی

روزی خواهد رسید که کربلا دوباره تکرار خواهد شد و تو ندا خواهی داد: هل مِن ناصر یَنصُرُنى؟، اما جز ۳۱۳ نفر هیچ کس به تو لبیک نخواهد گفت. نه یزیدی هست و نه عمر سعدی، حتی شمر هم نیست؛ اهل کوفه ما هستیم، فریاد میزنی مگر شما نگفتید عجل علی ظهورک؟، پس چه شد؟، این منم " راهنمایی شده به دست خدا " ! ...

و ما انگشت در گوش های خود خواهیم گذاشت و فریاد خواهیم زد که وقت آمدنت الان نیست. اما این بار زمین از خون کسانی سیر خواهد نوشید که بر روی تو شمشیر بکشند و زمان این را ثبت خواهد کرد و تو فاتح خواهی بود.

جناب منزوی

برام جالب بود. گفتم شاید برای شما هم جالب باشه :)

فقط اونجا که میگه Expectation  :)

 

 


دریافت

جناب منزوی

مادرم می گفت خانم مسنی کنار آنها نشسته بود و از خاطرات زندگی خود تعریف می کرد، اینکه چطور شیکبا بود و حُرمتِ شوهر نگه می داشت. می گفت، زمانی که جوان بود یک روز برای شوهرش ماهی کباب کرد و کنار او نشسته بود و داشت نان برنج میپخت؛ نان برنج را کنار ماهی گذاشت، وقتی شوهرش کُلفتی نان برنج را دید به مذاقش خوش نیامد و با عصبانیت ماهی کبابی را برداشت و آن را روی صورت زن مالید و بعد خمیر نان برنج (آبکی بود) را روی سر زن خالی کرد و با عصبانیت از خانه بیرون رفت. آن زن می گفت من کاری نکردم فقط بلند شدم لباسم را عوض کردم و از نو غذا پختم و وقتی همسرم برگشت دستش را بوسیدم و گفتم ... که در اینجا مادرِ گرام با گِلِه به آن خانم گفت: تو رو خدا همین جا ترمز بگیر!، یعنی چی رفتم دوباره براش غذا پختم؟!، اگه من جات بودم دوباره خمیر نون برنج درست می کردم و منتظر میشدم بیاد تا اونو رو سرش خالی کنم، اون ماهی رو هم از پهنا میذاشتم تو حلقش تا حساب کار دستش بیاد، ولا بخدا !! ...


دلیل نوشت: خانم مسن از ارگانی مامور شده بود که به دیگر بانوان جوان راه و رسم شوهرداری را آموزش بدهد، اما مادرِ گرامی بعنوان یک مهمان افتخاری زد همه چیز رو خراب کرد. آره اینجوریاس :)

جناب منزوی