یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

جا مانده از روز جهانی کودک

روز جهانی کودک درونتان با تاخیر مبارک :)

 

 


دریافت

جناب منزوی

هنوز دلم با آمدنت شاد نشد، حتی وقتی یک سبد رنگ به باغچه ی ما پاشیدی.

با اینکه مهر تازه به نیمه رسید، غُصه ی رفتنت را خوردم؛ اما تو خندیدی.

گفتی: من که هنوز پیش تو هستم!

غُصه ی فردا را فردا باید خورد.

تا امروز هست شادی باید کرد،

چرا غُصه فردا را الان باید خورد؟

گفتم: می دانی کی شاد می شود دلم؟

وقتی در کنار تو  و باران باشم.

باز خندیدی، دست نزد آسمان بردی،

ابر را کمی جا به جا کردی.

کمی بعد باران آمد، با دستی پر از حیات آمد.

آسمان غرق در خاکستری، شهر غرق در باران،

و من غرق در تو، فردا را با خنده ی امروز فراموش کردم.

باران بشکن میزد، باد از تو می خواند و تو از زیبایی

 

با تشکر از وبلاگ زمزمه تنهایی (بانو نسرین) که بنده رو به این چالش دعوت کردن

این چالش برای ترک سوم از موسیقی های انتخابی رادیو بلاگی ها ست

عملاً کسی رو نمی شناسم ولی از paradox و banooye bahar به این چالش دعوت می کنم

جناب منزوی

چشم دوخته ام به نقطه ای که نامش " شروع " بود؛ شروعی که از آخر شروع شد و در همان شروع به پایان رسید.
خندیدم به شروع کوتاه نگاهم، نگاهی که تا آمد شروع کند از شروع فقط پایانش را دید. هنوز به این می اندیشم که باید پایان شروعم را عوض کنم؛ یا اصلاً خودِ شروعم را از جایی دیگر شروع کنم، از آنجایی که شروعش به پایان ختم نشود و اگر شد دیر ختم شود، ختمی که فاصله اش تا شروع به وسعت یک نگاه باشد؛ نگاهی که هیچ وقت چشم برهم نزند و شروع را به پایان برساند.

جناب منزوی

نوشتن هنر می خواهد، هنری که لازمه ی آن استعداد است و با داشتن ذوق می توان استعداد را شکوفا کرد. ذوق شاید خواب باشد پس باید سراغ حس رفت و به او بگوییم ذوق را بیدار کن؛ اما حس را باید از کجا پیدا کرد؟، در میان کتاب ها یا از میان انسان ها؟؛ شاید در آسمان وقتی آفتاب بخواهد غروب کند و یا وقتی ماه قدم بزند، یا شاید ستارها زمانی که بخاطر زیبایی با هم بحث می کنند. حس را هم می توان با لمس کردن پیدا کرد و هم می توان با شنیدن، گاهی با چشیدن و گاه با دیدن، با بوییدن.
پس نوشتن نه هنر می خواهد و نه استعداد، حتی ذوق و حس هم نمی خواهد. آنچه نوشتن می خواهد پیدا کردن است، پیدا کردن چیزی که حس را در تو زنده کند و با حس، ذوق را بیدار کنی تا استعدادت شکوفا شود و هنری خلق کنی.

جناب منزوی

فقط خوشم اومد، همین :)

 


دریافت

جناب منزوی

وقتی بهانه های آمدنت را مرور کردم،

دیدم همه چیز تکمیل است.

اما نمی دانم کجای کار می لنگد که تو نمی آیی.

جهان به امیدی بند است، اگر نیایی سقوط می کند.

جناب منزوی
بهم گفت: سیر داغ پیاز خوردی؟
زیر چشمی نگاهش کردم، قیافه اش جدی بود، گفتم: نه، چی هست؟
داستان رو تعریف کرد، گفت؛ برای اینکه خواهرم امتحان کنکور رو خوب بده، مادرم بهش سیر داغ پیاز میداد؛ از خالم شنیده بود سیر داغ پیاز خوبه، خالم گفته بود از موقعی که دخترش، یعنی دختر خالم، سیر داغ پیاز استفاده کرد تست های آزمایشی رو خوب میزنه.
خواهرم هرچی اصرار می کرد مادرم بزور میچپوند تو حلقش می گفت: مادرجون برا حافظت خوبه، بخور عزیزم! ...
وقتی کنکور تموم شد خواهرم بیشتر از سیر داغ پیاز راحت شد تا خودِ کنکور. اون شب خالم اینا اومده بودن خونمون، خواهرم جریان سیر داغ پیاز رو از دختر خالم پرسید تنها چیزی که در نگاه دختر خالم مشهود بود علامتی به نام سوال بود. وقتی از خالم پرسیدیم اون هم مثل دخترش بی خبر بود؛ مادرم به خاله گفت: خودت گفتی وقتی دخترم سیر داغ پیاز استفاده کرد درسش بهتر شد!.
سونامی از خنده در نگاه خالم داشت به وقوع می پیوست، گفت: نه سیر داغ پیاز!!، گفتم سیر تا پیاز!!، اسم یه کتابه!...
تا قبل از نتایج خواهرم سوژه شده بود، حتی به مهمونی هم نمی رفت، ولی بعد از نتایج خواهرم سه رقمی شد ولی دختر خالم حتی حاضر نشد رتبه اش رو بهمون بگه.
جناب منزوی
 
تلخ است که لبریز حقایق شده است
زرد است که با درد موافق شده است 
عاشـق نشـدی وگرنه می فـهمیدی
پاییز بهاری‌ست که عاشق شده است
 
پاییز
 
 

دریافت
 
امیدوارم پاییز خوبی داشته باشید
جناب منزوی