یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

یک فنجان چای گرم

توضیح خاصی ندارم

به سعید می گویم: بنظرت مارو میزنه؟!.
سعید دستانِ خود را درون آستین کاپشن کرده بود و آنها را جلوی دهان " ها " می کرد، به ابتدای صف نگاه کرد، گفت: فعلاً که داره میزنه! ...
ناظم ما را کنار آبخوری به صف کرده بود و هر که را می خواست بزند، با صدای بم می گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...

شکمش به مثابه زن نه ماهه می بود، که هر چند لحظه یک بار بر روی آن دست می کشید و همزمان با آن سبیل های تلنبار شده بر روی لب های خود را می خاراند.
آسمان می غرید، انگار هرچه بد و بیراه بلد بود نثار او می کرد. همه وجودم اضطراب بود و زبانم فقط خدا را می شناخت. به سعید که رسید گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
چشم های سعید مرا یاد چشم های گوسفند هفته پیش انداخت وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد؛ در چشم های گوسفند و سعید التماس بود، التماسی که نه قصاب می دید و نه ناظم. تنم داغ کرده بود، سردی هوا را می توانستم از بخار نفس های بلند سعید ببینم که بین او و ناظم فاصله می انداخت. شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق ...
همزمان با آن ناله ی کوتاه سعید که شبیه به هورت کشیدنِ چای بود بلند شد و دستش را به عقب گرفت و بلافاصله دست دیگرِ خود را دراز کرد؛ این از آن فن هایی بود که در آن لحظه یاد گرفتم تا درد را بین دستانم تقسیم کنم، ولی ظاهراً ناظم این فن را از بر بود، با نگاه سرد و بی روح ابروانش را تکان داد و به همان دست قبلی اشاره کرد. سعید با لرز اما این بار مایل به عقب دستش را گرفت؛ باز شلنگ خیز برداشت و شَتَرَق؛ سعید دوباره دست خود را به عقب کشید اما این بار هورت جایش را به " آی " کشدار که آرام کوتاه می شد، داد.
تنها دارایی سعید در این نبرد نا برابر اشک بود و التماس و صدای " شَتَرَق " که هیچ آوای موسیقی آن را از خود نمی دانست، شَتَرَق، شَتَرَق و شَتَرَق ...
نوبت به من رسید، سعید با صدای خفه اشک می ریخت، دستش کبود شده بود و صورتش سرخ.

ناظم با همان نگاه سرد و صدایی که حکم اعدامی ها را به زبان جاری می کرد گفت: برو دستت رو بشور بیا! ...
با استیصال گفتم: آقا تورو خدا! ...
فقط با ابروانش حرف میزد و به آبخوری اشاره می کرد. پاهایم بزور حرکت می کردند، آب سرد بود، دستانم سِر شدند، بزور شیر آب را بستم، اشکِ آسمان فرو ریخت، اما نم نم.
با بغض گفتم: آقا تو رو خدا! ...

با ابروانش به دستانم اشاره کرد، با یک دست شلنگ را گرفته بود و با دست دیگرش شکمش را می خاراند. بغضم ترکید، یادم میاید مادربزرگم چند باری به مادرم گفته بود: این بچه هارو نزن، اینا نذر آقا ابوالفضل اند...
با همان بغض ترکیده و اشکی که با باران می بارید، دستم را برای شلنگ دراز کردم و زیر لب گفتم: یا ابوالفضل ...
چشمانم را بستم تا ناظم را نبینم، مثلِ گوسفند هفته پیش، وقتی قصاب قبل از ذبح به او آب داد.

با صدای خنده ی بچه ها، و معطلی ناظم، چشمانم را آرام باز کردم، ناظم نقشِ زمین شده بود و حرکت نمی کرد، چند تا از معلم ها به طرف ما می دویدند، سعید دستم را گرفت گفت: بیا در بریم پسر!...

هاج و واج مانده بودم، وقتی وآرد کلاس شدیم سعید جریان را تعریف کرد، از مدرسه دیوار به دیوار که بر حسب عادتِ همیشه توپِ آنها در مدرسه ی ما می افتاد، این بار توپ بسکتبال بر سر ناظم افتاد...
روز بعد ناظم مرا دید اما نشناخت.

نظرات (۲۷)

۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۱۱ علیرضا آهنی
حقش بود (:
+ از این کتکا توی مدرسه ما هنوز هست :|
پاسخ:
:)
واقعاً هنوز هست؟ :/
گفتن ملغی شده
۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۲ حـ . آرمان (استاد بزرگ)
سلام.
جالب بود.
دست خدا که میگن همینه دیگه.
:)
پاسخ:
سلام
ممنون :)
واقعاً همینه :)
۲۱ مهر ۹۷ ، ۱۹:۲۳ علی کشاورز
سلام
متن زیبا بود
و داستان زیباتر
پاسخ:
سلام
تشکر
و تشکر باز هم، نظر لطفتونه :)
:)
پاسخ:
:)
خیلی قشنگ نوشتی. آفرین.
روزگار ما مدرسه جای خوبی نبود.
پاسخ:
لطف دارین بانو، تشکر :)
از سال های راهنمایی متنفر بودم، بهترین دوران برای من فقط دو سال آخر ابتدایی و دو سال آخر دبیرستان بود.
واقعیه؟
پاسخ:
کتک زدنا آره، مادربزرگ مارو نذر ابوالفضل کرده بود.
کنار مدرسه ی ما یه مدرسه دیگه هم بود که توپش می افتاد تو مدرسه ی ما.
ولی خیلی دوست داشتم بخوره تو سر ناظم چون واقعاً کتک میزد :)
اولش خیلی دلم واسه سعید بیچاره سوخت
اما با اون جمله ی مادربزرگ و اون توپی که ناظمو ترکوند! یه آخیش بلند گفتم :)
واقعاااا عالی بود این داستان ...
عالی ... عالی ... عالی!
موفق باشین :)
پاسخ:
:))
خوشحالم که بدلتون نشسته :)
تشکر فراوان :)
مانا باشید :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۰۰:۳۰ سراسر گنگ
سلام فرمودی آدرس بدم
پاسخ:
سلام
تشکر
آخی :(
چطور دلشون میومده واقعا..
خوبه برا شما بخیر گذشته :)
پاسخ:
:(
طوری میزدن که انگار دزدی کردیم
تشکر :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۲:۴۶ علیرضا آهنی
نه باو هنوزم هست .
پاسخ:
:(
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۳:۳۲ علیرضا آهنی
البته من تا حالا نخوردم (:
( در رفتم )
پاسخ:
کارت درسته :)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۴:۰۶ علیرضا آهنی
البته بچه های ما اصلا گوش نمیکنن .
پاسخ:
به چی؟
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۴:۱۱ علیرضا آهنی
به حرف های ناظم (:
پاسخ:
:)
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۵:۰۳ نـــای دل
حکایت جالب و زیبایی بود..
پاسخ:
ممنونم :)
تشکر از حضورتون
۲۲ مهر ۹۷ ، ۱۶:۲۰ آقای سر به هوا :)
نوشته و خاطرات واقعی و مال خودتونه؟!

قشنگن:))
پاسخ:
نوشته مال خودمه :)
تو دوران راهنمایی کتک می خوردم، جریان توپ واقعی نیست :)
۲۳ مهر ۹۷ ، ۰۵:۲۶ آشنای بی نشان
قشنگ نوشته بودید:)
پاسخ:
ممنونم، لطف دارین :)
۲۳ مهر ۹۷ ، ۱۲:۲۲ سجاد عبدی
امداد غیبی که میگن اینه ها :)
پاسخ:
دقیقاً :))
۲۵ مهر ۹۷ ، ۰۹:۵۶ خانوم میم
خیلیییییییی قشنگگگگگگگ بووددددد
پاسخ:
:)
ممنونم، خوشحالم خوشتون اومده :)
خیلی قشنگ توصیف کرده بودید و واقعا آدم با قصه همراه میشد. فقط غافلگیریِ آخر خییییلی قابل هضم و پذیرش نبود. نمیدونم یه خلائی اون وسط احساس میکردم.
ولی متن واقعا عالی بود.
پاسخ:
درود بر بانو لوسی می
همین نقد شما برای بنده با ارزشه و کاری می کنه که بنده در عرصه ی نوشتنِ داستان پیشرفت کنم.
واقعاً ممنونم از اینکه وقت گذاشتید و این مطلب را خواندید.
خیلی خیلی سپاسگزارم.
سلام
لذت بردم
پاسخ:
سلام
خوشحالم خوشتون اومده :)
۰۲ آبان ۹۷ ، ۱۰:۳۲ صحبتِ جانانه
کتک زدن قشنگ نیست
اثر خوبی هم نداره
چه نادانن بچه رو می زنن
چه کوچیکن که بچه رو می زنن...
پاسخ:
الان دیگه از اون دوران خبری نیست
کتک زدن شخصیت آدمی رو خرد میکنه و کاری میکنه که شخص از نظر روحی و روانی در حالت خوبی نباشه
یاد این جمله معروف ترک زبانها افتادم:
اباالفضل عاشقی مشکلده گالماز!
پاسخ:
درود بر جناب hashaft :)
معنیش چی میشه؟
یعنی عشق به ابوالفضل داشتن مشکلی نمی مونه، درست گفتم؟
یعنی عاشقای اباالفضل(ع)توو مشکلات نمیمونن
پاسخ:
تشکر :)
خیلی قشنگ نوشتید خیلی.
پاسخ:
تشکر :)
نظر لطفتونه :)
خیلی قشنگ بود ...
حرفه ای و عالی ...
من بتدمه تو دوران راهنمایی دبیر ریاضیمون به خاطر هر نمره که پایین تر 20 بود یدونه با خط کش آهنی میزدد..
دوستم 19 و 75 صدم شد که اونم زد :/
پاسخ:
لطف داری مسیو جان :)
نظر لطفتونه ...
آخ آخ آخ :/ ، عجب دورانی بود، از معلم ریاضی و حرفه شلنگ نوش جان کردم
یعنی تا این حد سخت گیر؟ :|
کلاً خاطره شد رفت :)
۱۲ آبان ۹۷ ، ۰۷:۵۲ عبداله رضوی
واقعا میزدن ها.....
:(((
پاسخ:
بدجور :|
ولی گذشت :))
۱۴ آبان ۹۷ ، ۱۴:۵۱ پرتو کیانی
وای خدایا چقدر قشنگ بوووددد...!!!!

حضرت ابوالفظل (ع)چ بلایی سرش آوردن هااا...
پاسخ:
:))
خوشحالم که خوشتون اومده :)
بنده خدا دخیل بست :)

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.